از آن زلازل هیبت که سنگ آب شود اگر تو سنگ نه ای آن به یاد آر مخسب
اگر چه زنگی شب سخت ساقی چستست مگیر جام وی و ترس از آن خمار مخسب
خدای گفت که شب دوستان نمی خسبند اگر خجل شده ای زین و شرمسار مخسب
بترس از آن شب سخت عظیم بی زنهار ذخیره ساز شبی را و زینهار مخسب
شنیده ای که مهان کام ها به شب یابند برای عشق شهنشاه کامیار مخسب
چو مغز خشک شود تازه مغزیت بخشد که جمله مغز شوی ای امیدوار مخسب
هزار بارت گفتم خموش و سودت نیست یکی بیار و عوض گیر صد هزار مخسب
313
رباب مشرب عشقست و مونس اصحاب که ابر را عربان نام کرده اند رباب
چنانک ابر سقای گل و گلستانست رباب قوت ضمیرست و ساقی الباب
در آتشی بدمی شعله ها برافزود بجز غبار نخیزد چو دردمی به تراب
رباب دعوت بازست سوی شه بازآ به طبل باز نیاید به سوی شاه غراب
گشایش گره مشکلات عشاقست چو مشکلیش نباشد چه درخورست جواب
جواب مشکل حیوان گیاه آمد و کاه که تخم شهوت او شد خمیرمایه خواب
خر از کجا و دم عشق عیسوی ز کجا که این گشاد ندادش مفتح الابواب
که عشق خلعت جانست و طوق کرمنا برای ملک وصال و برای رفع حجاب
به بانگ او همه دل ها به یک مهم آیند ندای رب برهاند ز تفرقه ارباب
ز عشق کم گو با جسمیان که ایشان را وظیفه خوف و رجا آمد و ثواب و عقاب
وبلاگ كتابهاي مفيد:
http://kotob.blogsky.com/
314
تو را که عشق نداری تو را رواست بخسب برو که عشق و غم او نصیب ماست بخسب
ز آفتاب غم یار ذره ذره شدیم تو را که این هوس اندر جگر نخاست بخسب
به جست و جوی وصالش چو آب می پویم تو را که غصه آن نیست کو کجاست بخسب
طریق عشق ز هفتاد و دو برون باشد چو عشق و مذهب تو خدعه و ریاست بخسب
صباح ماست صبوحش عشای ما عشوه ش تو را که رغبت لوت و غم عشاست بخسب
ز کیمیاطلبی ما چو مس گدازانیم تو را که بستر و همخوابه کیمیاست بخسب
چو مست هر طرفی می فتی و می خیزی که شب گذشت کنون نوبت دعاست بخسب
قضا چو خواب مرا بست ای جوان تو برو که خواب فوت شدت خواب را قضاست بخسب
به دست عشق درافتاده ایم تا چه کند چو تو به دست خودی رو به دست راست بخسب
منم که خون خورم ای جان تویی که لوت خوری چو لوت را به یقین خواب اقتضاست بخسب
من از دماغ بریدم امید و از سر نیز تو را دماغ تر و تازه مرتجاست بخسب
لباس حرف دریدم سخن رها کردم تو که برهنه نه ای مر تو را قباست بخسب
315
چشم ها وا نمی شود از خواب چشم بگشا و جمع را دریاب
بنگر آخر که بی قرار شدست چشم در چشم خانه چون سیماب
گشت شب دیر و خلق افتادند چون ستاره میانه مهتاب
هم سیاهی و هم سپیدی چشم از می خواب هر دو گشت خراب
جمله اندیشه ها چو برگ بریخت گرد بنشست بر همه اسباب
عقل شد گوشه ای و می گوید عقل اگر آن تست هین دریاب
برچسب:
نویسنده: hamed
تاريخ: پنجشنبه
2 خرداد
1392 ساعت: 15:48