هرکسی منو میبینه میگه خوش به حالت که اینقدر خوشی !!! درحالیکه نمیدونه من هرشب با بغض می خوابم .. بغضی که آخرش اشک میشه و میچکه رو بالش .... چقدر خوبه که بالش من آب رو خوب جذب میکنه ... دمش گرم به خدا ...
شما باشید با شوهری که سالهاست بهتون خیانت میکنه چه کار میکنید؟ اونم با وجود یه بچه که زیر ده سال .... با وجود داشتن خانواده ای سنتی ... یه زن جوون با یه بچه که اندکی زیبایی هم داره و خوش قد و قامت هم هست میتونه طعمه ی خوبی باشه برای خیلی ها ... اصن میتونه گند بزنه به زندگی خیلی ها ...
چرا شوهر من نمی فهمه که زندگی کردن یه زن توی جامعه ای مثل ایران و سالم موندن توی اون کلان شهر بی در و پیکری مثل تهران از کار توی معدن هم سخت تره؟
چرا با وجود اینکه هزاران بار ازش خواهش کردم که منو به حال خودم رها نکنه بازم میره سراغ کثافت کاری های خودش؟
چرا هیچ تمایلی به من نداره و ماههاست که ما دیگه زن و شوهر نیستیم و حتی خواهر و برادر هم نیستیم؟ خیلی دلم میخواد دلیلش رو بدونم ... بدونم که چرا نسبت به من که آرزوی بودن در کنار آرزوی خیلی هاست، اینقدر بی تفاوته؟
چرا وقتی من زایمان کردم و دختر گلم به جمعمون پیوست آقا یکهو هوا برش داشت؟ البته قبل از اون هم سرسره بازی میکرد ولی یه جوری که من مثلن نفهمم !!! ولی الان دیگه از بوی گند آغوشش و اون انرژی منفی ماشین آخرین مدلش حالم به هم میخوره ...
با وجود اینکه میدونه که من میدونم و مطمئنم که خیلی خبرهاست بازم با پر رویی کامل همه چیز رو انکار میکنه ....
دریغ از ذره ای تلاش برای جبران بی مهری هایی که در حقم کرده ...
اینایی که گفتم خلاصه ای بود از شرح ماجرا ...
برچسب:
نویسنده: hamed